یسنایسنا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

یسنا ، نفس مامان و بابا

اولین هیأت یسنا

                              سه ساله دخترت افتاده از نفس، بابا!                                                                                    دگر مرا ببر از کنج این قفس، بابا!   به جز تو کآمده‌ای، امشبی به دیدارم      &...
5 آذر 1393

محرم

                  می خواستم هر هفته  از شما یادی کنم ... اما هفته ها و ماهها گذشت ولی عطر یادتان به سراغم نیامد ؛ افسوس که نمیدانستم؛ حتی از خوبان یاد کردن هم لیاقت می خواهد ...   صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین   و مگر میشود جایی از تو یاد کنند و از برادر باوفایت نامی به میان نیاید ...   السلام علیک یا ابا الفضل العباس السلام علیک یا قطیع الکفین السلام علیک یا ساقی عطاشى کربلاء     &n...
5 آذر 1393

سوراخ کردن گوش

مبارک مبارک مبارک                      سوراخ کردن گوشت مبارک دخترک عزیزم ما تصمیم داشتیم تا شما خیلی کوچولویی گوشات رو سوراخ کنیم تا کمتر اذیت بشی بنابراین در روز 93/06/28 در حالی که شما 43 روز بودی  با مامانی جون رفتیم پیش آقای دکتر و گوشات رو سوراخ کردیم یک هفته بعدم گوشواره گفشدوزکی رو که دایی جون زحمت کشیده بود و بهت کادو داده بود و انداختیم تو گوشات،مبارک باشه عسل طلام نمی دونی مامانی هر وقت به گوشات نگاه می کنم تو دلم قند آب میشه.   ...
5 آذر 1393

یک ماهگیت مبارک

یسنا جان ،نفس مامان ،قربونت برم یک ماهگیت مبارک. دخترک کوچولوی من یک ماهه شد،فدات بشم. ما به مناسبت یک ماهگی شما یه جشن کوچولو خونه ی مامانی جون گرفتیم که خیلی خوش گدشت. عاشقتم مامانی.                 ...
23 آبان 1393

خاطرات روز بدنیا اومدن یسنا جون

دخترک نازم اول باید ازت معذرت خواهی کنم واسه این غیبت طولانی 56روزه که به وبلاگت نیومدم آخه مامانی شما همه وقت من رو پر کردی اصلا وقت آزاد نداشتم گلکم ،اما الان قول میدم همه خاطراتت رو برات بنویسم .   ماماني مي خوام از روز به دنيا اومدن شما برات بنويسم : صبح ساعت 5 بيدار شديم  و به همراه بابایی و  ماماني جون و دايي جون و مامان رعنا رفتيم بيمارستان وقتي رسيديم بيمارستان ساعت 6:30بود و با بابايي رفتيم پذيرش. ماماني، دايي فرهاد و دايي فرشاد و عزيز جون و زن دايي خاطره و خاله محبوبه هم اومدن بيمارستان ،بعدش من رفتم آماده شدم و رفتم اتاق عمل و بي حس شدم. خيلي خيلي حس قشنگي بود وقتي شما رو...
11 آبان 1393